خیسم کن ابر چشمم برگشته بوی باران
سرزنده باش با او در کوچه و خیابان
وقتی که سر به زانو در انتظار بودم
غیر از خدا ندیدم همدرد بینوایان
داد از گلو فزون بود آهی دگر به من داد
دردی که تن نداده بر داد ِ این گلستان
ای چشم خیسم اینجا ابری نمانده بس کن
خشکی زده نگردی مانند یک بیابان
برگشته بوی باران شاید ولی دروغ است
می آید او برای پایان عمر ایشان
#علی_سعیدی_بیـنوا
درباره این سایت